مدیر آخرین بازار تهران میلیون اخبار اقتصادی و بازرگانی

مدیر: آخرین بازار تهران میلیون اخبار اقتصادی و بازرگانی

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری اسمش را بگذارعصیان

با عجله از تمرین تئاتر به قرارمان رسید.به کافه ای حوالی خیابان فلسطین که تاکید داشت جای دنجی باشد.نشانی از خستگی در صورت اش نبود و مانند هر لحظه بی تعارف و پر

اسمش را بگذارعصیان

اسمش را بگذارعصیان

عبارات مهم : تئاتر

با عجله از تمرین تئاتر به قرارمان رسید.به کافه ای حوالی خیابان فلسطین که تاکید داشت جای دنجی باشد.نشانی از خستگی در صورت اش نبود و مانند هر لحظه بی تعارف و پر انرژی نشست و گفت وگو با من را توی دفترچه اش خط زد.دفترچه ای که در آن به وضوح می توان بهناز جعفری را در دهه ٤٠ زندگی اش با آن سرعت و ریتم تند همیشگی دید.اگرچه در تلویزیون و سینما نیز نقش های متفاوتی را ایفا کرده که بخاطرش یک گروه تحریریه سایت و دیپلم افتخار دارد ولی حضورش بر صحنه تئاتر،جایی که عالی ترین گزینش هایش را داشته هست، هر مخاطب پر و پا قرصی را به کنجکاوی وا می دارد.روزهای نهایی تمرین و شروع اجراها بود و حالا این روزها بعد از هشت سال دوباره در نقش همای «کوکوی کبوتران حرم» بر صحنه سالن شهرزاد خوش می درخشد.

شروع کارتان با سینما بود.
بله، فیلم روسری آبی.

چطور شد که گزینش شدید؟
کلاس های زن آدینه بود که زن بنی اعتماد آمدند تا از بازیگران جوان گزینش کنند. آزمون و تصویر گرفتند و زن آدینه هم تأیید کردند و رفتم جهت ایفای یک نقش کوچک. ولی انگار آن سیاست و شم کاری که بتوانم جهت خودم برنامه ریزی درستی بکنم و هر نقشی را قبول نکنم در من وجود نداشت. بعد از آن «عشق طاهر» بود و «سینما سینما» که در آن نقش یک منشی صحنه را داشتم که خیلی فعال بود، ولی اصلا دیده نشد.

اسمش را بگذارعصیان

انگیزه تان از شرکت در این کلاس ها چه بود؟
ما هنرستان گرافیک می خواندیم و آن وقت مسابقه های منطقه ای سرود، تئاتر و… برگزار می شد و من به همراه چند تا از دوستانم جهت این که بازیگری مان بهتر شود، به کلاس های مدرسه هنر و ادبیات کودک و نوجوان رفتیم. کلاس های خوب و امنی هم بود که مادر من مشکلی نداشت. هنرجوها همه دختر بودند و اساتید هم زن ها تیموریان، آدینه و سپاه منصور. در دوره اتصال به دانشگاه بودیم و باید گزینش می کردیم که می خواهیم گرافیک بخوانیم یا نمایش. عده ای گرافیک را گزینش کردند و ما نمایش را ولی آن وقت گرایش بازیگری وجود نداشت. زن آدینه گفتند ادبیات نمایشی را گزینش کنید بلکه مجبور شوید زیاد کتاب بخوانید.

الان از گزینش تان راضی هستید؟
بله، یعنی با این دست تنهایی و بی سیاستی های خودم باز راضی هستم. جهت این که احساس می کنم در حرفه ما باید خیلی سیاستمدارانه برخورد کرد. چه در روابط و چه در این که بتوانی خودت را محبوب همه نگه داری و این سخت هست. همچنین باید بسیار صبور بود و خوش شانس.

به شانس اعتقاد دارید؟
من فکر می کنم در فضای سینما یک جای خالی و کسری وجود دارد که یک مهره ناخواسته می آید در آن جا قرار می گیرد و یک شبه ره صدساله را طی می کند. دیگری سلیقه مردم است که می تواند بسیار تاثیرگذار باشد و تمام اینها بی ربط به شانس نیست و البته جهت تمام این افراد که نشان ستاره بودن را حمل می کنند، مسئولیت مشکل است… بودن و استمرار داشتن. حتی هنگامی که یک نفر نقشی را بازی می کند که به عنوان نمونه یک معتاد کرکی هست، بارها و بارها جهت همین نقش گزینش می شود و به او اجازه نمی دهند توانایی هایش را در نقش های متفاوت نشان دهد. بازیگر هر لحظه گزینش می شود و چندان دخالتی نمی تواند در این امر داشته باشد لیکن باید زندگی اش هم بگذرد.

تک کاراکتری شدن جهت خودتان تا چه اندازه اتفاق افتاده است؟
در سینما اگر بخواهیم بگوییم هر لحظه نقش ها یک مشکلی داشته اند (خنده)… یا ایدز داشته یا موادفروش بوده یا…

با عجله از تمرین تئاتر به قرارمان رسید.به کافه ای حوالی خیابان فلسطین که تاکید داشت جای دنجی باشد.نشانی از خستگی در صورت اش نبود و مانند هر لحظه بی تعارف و پر

این روند از چه فیلمی شروع شد؟
اگر اشتباه نکنم از فیلم «نگین» اصغر هاشمی که در آن جا با زن گلچهره سجادیه همبازی بودم. ولی نقش منفی هر لحظه برایم چالش برانگیزتر بوده و انرژی بیشتری برده. البته منفی چندان واژه درستی نیست که به کار می بریم. من هر لحظه تلاش می کنم با وجود توضیحات کارگردان، وجوه دیگری از کاراکتر را هم نشان دهم که مثبت است و دلسوزی و همذات پنداری مخاطب را برمی انگیزد.

چندبار پای تان جهت آزمون دادن به دفاتر سینمایی باز شد؟
در آن دوره ده ها بار آزمون دادم. چه جهت کارهایی که مرا معرفی می کردند مثل «دندون طلا» و «عشق طاهر» و چه وقت هایی که خودم به دفاتر سینمایی می رفتم و فرم پر می کردم. ولی چندان برایم خوشایند نبود و بعد از چند کاری که انجام دادم فکر می کردم دیگر باید مرا بشناسند و نیازی به پر کردن فرم نیست و به غرورم برمی خورد.

تابه حال در تستی رد شده است اید که دل تان بسوزد؟
بارها هم آزمون دادم و رد شدم و دلم سوخته و بعد نشستم و فیلم را هم با بغض دیدم و گاهی وقت ها فکر کردم که من چه چیزی کم داشتم و این را به تقدیر و شانس ربط می دهم.

خاطره ای از آن دوران دارید که هرگز فراموشش نکنید و تا امروز هم جهت تان تاثیرگذار بوده باشد؟
یک بار در سریالی بازی می کردم که به من یک سری برگه باطله دادند تا با آن به عنوان منشی بازی کنم که اتفاقی دیدم فرم هایی است که آدم های متفاوت در دفتر سینمایی پر کرده اند و گفتم ای داد بیداد، این آدم با چه آرزوها و تصوراتی این فرم را پر کرده و الان زیر دست من است و از تناوب سینما به دور مانده. بعد از آن از این فرم پر کردن ها متنفر شدم و همچنین از این که کسی من را در خیابان می بیند، می شناسد ولی کارهایم را به یاد نمی آورد و از من می خواهد بگویم در چه کارهایی بازی کردم. کلا از هر چه که مرا مجبور به تعریف کردن خودم کند بی زارم.

شما جهت نقش تان در «خانه ای روی آب» یک گروه تحریریه سایت دارید. این را موفقیت نمی دانید؟
سالی که گروه تحریریه سایت گرفتم فیلم هایی مثل من «من ترانه پانزده سال دارم» بود و کاندیداهای نقش دوم کسانی بودند که فکرش را نمی کردم، من بگیرم. الان که از گروه تحریریه سایت فاصله گرفتم اصلا دوستش ندارم و هیچ تاثیری بر زندگی من نگذاشته هست. خصوصا که این روزها می بینم به نقش ها و بازی هایی داده می شود که رو و سطح در آنها اهمیت پیدا کرده هست. البته من الان هرچه بگویم ممکن است بگویند چون خودش نگرفته اینطور می گوید. ولی من به عنوان معترض اینها را نمی گویم. سلیقه من این هست. با این روند من هم دیگر به دل خودم نمی چسبد هنگامی که این کلمه را به کار می برم که نقش خاص، نقش پیچیده ولی تاثیرگذار، یک سکانس ولی بازی کن و زنده اش کن. خارج از کشور عزیزمان ایران این اتفاق می افتد. جایزه ها به چنین نقش هایی داده می شود. به عنوان نمونه همان نقشی که من برایش گروه تحریریه سایت گرفتم، نقش یک دختر ایدزی بود و بعدا متاسفانه باعث شد که فقط یک برچسب به من بخورد که این همان دختری است که ایدز داشت و جهت ترمیم رفته بود. ولی آن جا ما به ازای آن تقدیرشان را به موقع و خوب دریافت می کنند. بعد از سیمرغ، نه دستمزد من بالاتر رفت نه پیشنهادهای خاص آنچنانی به من شد. همان طور گزینش های کوچک داشتم و پیشنهادات خیلی خاص نقش اول به من داده نشد. انگار توانایی ها و بضاعت من در همان حد هست. فقط خوشحالم که هنوز می گویند بهناز بازیگر با استعدادی است و می تواند نقش را در بیاورد. همین جهت من قانع کننده است تا این که بخواهم گروه تحریریه سایت بگیرم. هیچ کس یادش نمی ماند چند سال پیش چه کسی گروه تحریریه سایت گرفت. البته اخیرا جوایز، بین المللی و شگفت انگیزتر شده است و کمی جهانی تر که می شود یادمان می ماند که به عنوان نمونه شهاب حسینی، لیلا حاتمی، آقای ناجی و نوید محمدزاده برگزیده شده است اند.

چه شد که به این گروه پیوستید و فکر می کردید جهت نقشی کوتاه گروه تحریریه سایت بگیرید؟
یک روز دستیار آقای فرمان آرا با من تماس گرفتند و من رفتم دفترشان جهت بستن قرارداد و برگه ای به من دادند که فقط دیالوگ های مژگان در آن بود. یک نقش تک سکانسی که حتی نمی دانستم باید چه دستمزدی را برایش بگیرم. من هم «بوی کافور، عطر یاس» را دیده بودم و آقای فرمان آرا را به شدت دوست داشتم. حتی جهت آن نقش که ایدز داشت رفته بودم آزمایشگاه و خودم هم آزمایش دادم یا به آدم های متفاوت می گفتم تو اچ ای وی مثبت هستی تا ببینم تصویر العمل ارزش چیست. بعد شنیدم که آقای فرمان آرا در پروازی کنار شبنم طلوعی نشسته بودند و سر و زبان او را که دیدند گفتند بد نیست این نقش را شبنم بازی کند. دستیارشان تماس گرفتند و گفتند ما یک جابه جایی داریم و شما فلان نقش را به جای مژگان بازی کنید. بسیار متعجب و ناراحت شدم و سریعا رفتم سر لوکیشن که منزل با شکوه آقای کیانیان در آن فیلم بود. میز شام چیده بودند و آقای کیانیان هم بود.
آقای فرمان آرا موسیقی بتهوون گذاشته بود. با توپ پر رفتم پیش ارزش و گفتم من باید این نقش را بازی کنم. پول نگاتیو چقدر می شود؟ من آن را می دهم و شما این سکانس را هم از من بگیرید و هم از بازیگر دیگرتان و بعد مقایسه کنید کدام بهتر هست. ایشان خندیدند و خب من هم نمی دانستم چقدر وضع مالی ارزش خوب است (خنده). آن روز گذشت و من بالاخره توانستم از طریقی متوجه شوم که آقای عباس گنجوی در عروج فیلم کار مونتاژ را انجام می دهند. خودم را به آب و آتش زدم که باید بازی کنم. آفیش شدم به بیمارستان تا آن یک سکانس را از من بگیرند. ولی آن لحظه یخ کرده بودم، تمرین کرده بودم اشک بریزم و حتی هنوز هم می گویم آیا دستانم را اوج آوردم و صورتم را پنهان کردم. یک برداشت گرفتند و گفتند خوب است و من هم فکر کردم الکی و اصطلاحا پلان ایتالیایی هست. از آن روز چند روز یک بار حلیم به دست می رفتم عروج فیلم و می گفتم بگذارید سکانسم را ببینم. من هستم؟ و آنها اطمینان می دادند که خودت هستی. تا روز اختتامیه جشنواره در تالار وحدت که بدو بدو رفتم پالتو خریدم و خودم را به آن جا رساندم و ردیف های جلو نشستم. هنگامی که جایزه گرفتم از کاندیداهای دیگر خجالت می کشیدم و عذرخواهی می کردم… اصلا اعتمادبه نفس نداشتم (خنده).

اسمش را بگذارعصیان

از آن دوران چه چیزهایی به خاطر دارید که فکر می کنید کاش امروز هم وجود داشتند؟
ما از آن فرزند هایی بودیم که شب می رفتیم توی صف سینما شهر فرنگ و عصر تازه عضویت می کردیم و صبح یک نفر می رفت آن جا و بعد چند نفر اضافه می شدند و با باتوم آنها را جا می زدند. فیلم «سلام سینما» را با بد بختی و بدبختی دیدیم. خود من چقدر به مادرم دروغ گفتم تا بروم «ناصرالدین شاه آکتور سینما» را ببینم (خنده). گالری می رفتیم… ولی اخیرا رفتم موزه هنرهای معاصر یک گنجینه ای را باز کرده بودند و این همه بی اهمیتی جهت آدم های مسئول به شدت دردناک بود. به عنوان نمونه جلوی یکی از تابلوها آب از اوج چکه می کرد و باید فاصله ات را زیاد می کردی تا خیس نشوی. الان دیگر باورم نمی شود که به عنوان نمونه کسی «جان شیفته» رومن رولان را خوانده باشد. جهت «هملت» قطب الدین صادقی که آن وقت در سالن مهم تئاتر شهر اجرا می شد، هر شب یک جوری بلیت

گیر می آوردم و انتهای سالن می ایستادم به تماشا و ١١شب هم تمام می شد. مادرم هر لحظه می گفت کلید را بگذار و برو همانجا که بودی… به شدت مخالف بود. گربه هایی که در آن سالن پیش از بازسازی اش رفت و آمد داشتند، دیگر بخشی از اجراها بودند. سالن ها هر کدام سبک خودش را داشت. به عنوان نمونه یک سالنی جهت کارهای دانشجویی بود، کارگاهی جهت کارهای تجربی و سالن هایی هم جهت کارهای حرفه ای. ولی الان حتی اگر اسما این تفکیک وجود داشته باشد در عمل چندان رعایت نمی شود.

با وجود این میزان از مخالفت، چه شد که خانواده اجازه دادند تئاتر کار کنید؟
پدرم حسابدار بازار بود و انسانی بسیار منعطف و لوتی ولی مادرم که در فضای بیمارستان و پرستاری کار می کرد و با درد جامعه از نزدیک آشنا بود و به شدت با ورود من به این فضا مسئله داشت. زن آدینه با او صحبت کردند و توضیح دادند که تئاتر مطربی نیست و بعد هم به تماشای نمایش «سلطان مار» نشست و اینگونه کم کم کنار آمد.

جداشدن پدر از خانواده چه تاثیراتی بر زندگی تان داشت؟
از آنجایی که مادرم زن خودساخته ای بود و در جامعه واقعا جنگیده و زندگی کرده بود، خیلی روی من تأثیر گذاشت. تا جایی که یادم می آید هیچگاه از هیچ یک از اعضای خانواده پول نگرفتم. رشته ام گرافیک بود و با طراحی های کوچک تلاش می کردم درآمد داشته باشم و بعد هم که در بازیگری بی مهابا کار کردم تا هم خرجم در بیاید هم خودم را تثبیت کنم. جدایی خانواده جهت بسیاری از آدم ها سازنده بوده تا این که بخواهند هر روز شاهد کلنجار رفتن پدر مادر باشند. الان که بعد از مدت ها با خانواده پدرم در رفت و آمد هستم، این حس مثبت را به خودم دارم که هیچگاه ناچار نشدم جهت پول گرفتن به پدرم رجوع کنم و به این پرسش همیشگی که این پول را جهت چه می خواهی، پاسخ دهم و از طرفی دل نگرانی جهت پر کردن حساب خالی هر لحظه با خودم بود. زندگی کنترل شده است ای داشتم و مادرم به شدت نظارت داشت و فکر می کرد باید جور نبود پدر را هم بکشد و حتی هنگامی که می خواستم تئاتر ببینم، مادرم به شدت مخالف بود و تازه کم کم داشت می فهمید زمانه عوض شده است و دید که من در منزل کتاب می خوانم و دیالوگ حفظ می کنم و از این بابت خوشحال بود.

با عجله از تمرین تئاتر به قرارمان رسید.به کافه ای حوالی خیابان فلسطین که تاکید داشت جای دنجی باشد.نشانی از خستگی در صورت اش نبود و مانند هر لحظه بی تعارف و پر

اهل کتاب هستید؟
نه متاسفانه… الان حسرت و آرزویم این است که یونیفرم بپوشم و کنار این کتابفروشی های قدیمی که مثل کتاب فروشی تخت طاووس، کتاب های دست دوم می فروشند چهارپایه بگذارم در پیاده رو کتاب بخوانم و گذر عمر را ببینم. ولی آرزو هم خواهد ماند… این یک واقعیت است و نباید از آن طفره رفت. تازه من مثل دوستان دیگرم تن به ازدواج نداده ام و وقت بیشتری جهت خودم دارم.

بعد منطقی و اهل برنامه ریزی هستید…
اتفاقا من آدم عاشق پیشه ای هستم ولی کارم را به هر چیزی ترجیح می دهم. اگر کسی که دوستش داشته باشم بتواند با این شرایط کنارم بماند، من استقبال می کنم ولی معمولا آدم ها نتوانسته اند با من کنار بیایند. گردن رابطه و هر چیز دیگری که جلوی کارم را بگیرد می زنم. آدم ها وارد رابطه می شوند که معاشرت کنند و انتظاراتی دارند ولی من هنگامی که به عنوان نمونه بازبینی دارم تا یک هفته نمی خواهم هیچ کس سمتم بیاید و تلفنم را خاموش می کنم. حتی اگر هم حرفه خودم هم باشد، چهار برابر سخت تر هست. حسادت و رقابتی در آن میان است که آزاردهنده می شود. هیچگاه نمی خواستم همسرم بازیگر باشد. شاید اگر ازدواج می کردم با یک اهل ادبیات و کتاب بود…

با روحیه پرانرژی و تمامیت خواهی که دارید، هیچگاه موفق شده است اید افرادی شبیه به خود پیدا کنید؟
من هیچگاه دنبال آدم های شبیه به خودم نگشتم آیا که در رفاقت و تصمیم گیری های اینچنینی کمی خودخواه هستم که فکر کنم این هم ماحصل همان تنها بودن هست. معدود و انگشت شمارند آدم های پرانرژی و فعال در این مملکت که غبطه و حسادت من را برانگیزانند. ولی دیدن یک زن موفق و به خصوص بازیگر در خارج از کشور عزیزمان ایران غبطه برانگیز و چالش برانگیز است که چطور آن قدر موفق هست. فکر می کنم الان در زندگی ام به یک بازبینی رسیده ام که تعامل و آرامش برایم باارزش ترین چیز هست. بی پروایی آدم ها را دوست دارم ولی زمانی که در عین حال بتوانند با آرامشی آن را مهار کنند، نه آن هایی که از درون هم فتیله ارزش خاموش است و من باید آنها را به فعالیت وادار کنم. آن قدر جهت هر چیز انرژی گذاشته ام که الان خساستم می آید این انرژی را جهت کسی بگذارم. به خصوص در این حرفه دوست ندارم با کسی آن قدر صمیمی باشم لیکن از همین رابطه ها بسیار صدمه دیدم و ترجیح می دهم با آدم هایی در حرفه های دیگر رفاقت کنم به عنوان نمونه با دکتر مغز و اعصابم راحت ترم تا دوستان بازیگر.

تمرکز بی قیدوشرطتان بر حرفه ای که در آن هستید، چقدر شما را به اهدافی که در ابتدای مسیر داشتید نزدیک کرده است؟
راستش من به عنوان نشانه و منبع درآمد به این حرفه نگاه نکردم و به وسیله نخستین معلمم زن آدینه که این مسأله را جهت من جدی کردند به این سمت سوق داده شدم و جهت من که گرایش های دینی و اسلامی پیدا کرده بودم و گرافیک می خواندم، تاثیرگذار بود که تکلیفم را روشن کرده و موضعم را کمی تلطیف کنم. دانشگاه دو جا قبول شدم، گرافیک تربیت مدرس و نمایش دانشگاه آزاد که خیلی محتاطانه و بدون این که مادرم در جریان باشد عضویت کردم و اواسط ترم اول بود که فهمید و دنیا را به هم ریخت ولی من ماندم. الان که نگاه می کنم به بسیاری از چیزها نرسیدم ولی تا حدودی تلاش کرده ام که قابل قبول باشم. بابت چیزهایی که شخصا و با جان کندن و بدون استفاده از تجربه دیگران به آنها رسیدم، از خودم راضی ام.

اسمش را بگذارعصیان

منظورتان از گرایش های مذهبی چیست و مربوط به چه دوره ای می شود؟
من یک دوره دو ساله می خواستم بروم رشته دیگری را همزمان با گرافیک بخوانم. انواع نمازها را می خواندم و روزه می گرفتم و جامعه الزهرای قم هم عضویت کرده بودم و از آن جا جهت من نوار می فرستادند و هر شش ماه یک بار می رفتم حضوری امتحان می دادم که زیاد روی قرآن و تربیت اسلامی متمرکز بودند. همچنین دوست داشتم به آدم هایی که ناتوانی جسمی دارند خدمت کنم و پرستارشان شوم. البته الان هم بازیگران و صورت های معروف به گونه ای خدمتگزاران مردم هستند.

با این حال ظاهرتان هم متفاوت با الان بود؟
بله. هم چادر سرم بود، هم مقنعه چانه دار. ولی همه این دوران را گذرانده اند.

روزنامه شهروند

واژه های کلیدی: تئاتر | سینما | گرافیک | سینمایی | اخبار فرهنگی و هنری


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs